تبليغاتX
امیری حسین و نعم الامیر
65
آب بودم، کربلا پشتم شکست

 

گاه ابر و گاه باران می‏شوم
گاه از یک چشمه جوشان می‏شوم

گاه از یک کوه می‏آیم فرود
آبشار پرغرورم، گاه رود

گاه قطره، گاه دریا می‏شوم
گاه در یک کاسه پیدا می‏شوم

روز و شب هر گوشه کاری می‏کنم
باغها را آبیاری می‏کنم

نیست چیزی برتر از من در جهان
زندگی از آب می‏گیرد نشان

گرچه آبم، روزی اما سوختم
قطره تا دریا سراپا سوختم

تشنه‏ای آمد لبش را تر کند
چاره لب‏تشنه‏ای دیگر کند

تشنه‏ای آمد که سیرابش کنم
مشک خالی داد تا آبش کنم

تشنه آن روز من عباس بود
پاسدار خیمه‏های یاس بود

خون عباس علمدار رشید
قطره قطره در درون من چکید

داغی آن خون دلم را سوخته
آتشی در جان من افروخته

چشمهایم خواب، موجم خفته باد
آبی آرامشم آشفته باد

آب هستم؟ وای من مرداب به
زندگی بخشم؟ نه، مرگ و خواب به

وای بر من، وای بر من، وای دل
مانده در مرداب حسرت پای دل

پیچ و تاب رودم از درد دل است
برکه ازا ندوه دل، پا در گل است

گریه من، شرشر باران شده
غصه‏ام در گریه‏ها پنهان شده

دود داغم ابرها را تیره کرد
آسمانها را سراپا تیره کرد

آب اگر شد اشک چشم از شرم شد
از خجالت ‏شور و تلخ و گرم شد

آب بودم، کربلا پشتم شکست
آبرویم رفت، پستم، پست، پست

حال از اکبر خجالت می‏کشم
از علی‏اصغر خجالت می‏کشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 16:19  توسط علی  | 
64

امشب شب میلاد آقا علی بن الحسین زین العابدین علیه السلامه. دلم گرفته بود داشتم شعر میخوندم که رسیدم به این شعر. إن شاء الله ارباب از این حقیر هم بپذیره؛

سلام اى چارمین نور الهى
كلیم وادى طور الهى

تو آن شاهى كه در بزم مناجات
خدا مى‏كرد با نامت مباهات

تو را سجاده داران مى‏شناسند
تو را سجده گزاران مى‏شناسند

تو سجادى، تو سجاده نشینى
تو در زهد و ورع تنهاترینى

قیامت مى‏شود پیدا جبینت
به صوت «أینَ زین العابدینت»

شبیه تو خدا عابد ندارد
مدینه غیر تو زاهد ندارد

تو با درماندگان خود شفیعى
تو با خیل جذامیها رفیقى

سحرها نان و خرما روى دوشت
صداى سائلان تو به گوشت

فرزدق را تو شعر تازه دادى
تو بر شعر ترش آوازه دادى

تو میقاتى تو مشعر زاده هستى
عزیز من پیمبر زاده هستى

تو كز نسل امیرالمؤمنینى
پیمبر زاده ایران زمینى

سزد شاهان فتند اینجا به زانو
على‏بن الحسین شهربانو

تو را ايرانيان رب مى‏شناسند
تو را با نام زینب مى‏شناسند


تو در افلاك، زین العابدینى
تو روى خاک، با ما همنشینى

قتیل تار گیسوى تو اصغر
فدایى تو باشد همچو اكبر

ابوفاضل همان ماه مدینه
كنارت دست دارد روى سینه

تو كوه عصمتى، لرزش ندارى
تو از غیر خدا خواهش ندارى

تو در بالاى منبر چون رسولى
تو در محراب خود گویا بتولى

تو بابایى چنان شمشیر دارى
تو بابایى ز نسل شیر دارى

تو را شب زنده‌داران مى‏پرستند
لبت را روزه داران مى‏پرستند

تو جنست از نیستان غدیر است
تو نامت روى دیوان غدیر است

تو بر پیشانى خود پینه دارى
تو بر حق خدمتى ديرينه دارى

تو آنى كه به كویت هر كه آمد
غلام مستجاب الدّعوه باشد

تو اشک مطلقى، گریه تبارى
تو از روز ازل ابر بهارى

تو مقتل سیرتى از جنس آهى
تو مثل حنجر گل، بى گناهى

رعیت هاى تو، شه زادگانند
اسیران درت آزادگانند

تو بزم روضه را بنیانگذارى
تو در دل، روضۀ ماهانه دارى

تو از جنس غرور دخترانى
تو آه سینه بى معجرانى

تو منبر رفته‏اى اما به ناقه
سخن‏ها گفته‏اى اما به ناقه

تو آن یعقوب یوسف زاده هستى
تو آن از دست یوسف داده هستى



التماس دعا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 2:56  توسط علی  | 
63
شعری برای سفیر سینه سرخ عشق:

كارش ميان معركه بالا گرفته بود
شمشير را به شيوه مولا گرفته بود

تنها ميان مردم بيعت فروش شهر
انبوه كينه دور و برش را گرفته بود

دلواپس غريبی امروز خود نبود
اما دلش به خاطر فردا گرفته بود

ديدی كه از ارادت ديرينه حسين
یک كوفه زخم در بدنش جا گرفته بود؟

با سنگ پای بيعت او مهر می زدند
باور نكرد، از همه امضا گرفته بود!

اين شهر خواب بود و ندانست قدر او
هر شب برای مردمش احيا گرفته بود

جرمش چه بود؟ نسبت نزديک با علی؟
آن شعله ها برای همين پا گرفته بود

مرضیه فیض

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 5:24  توسط علی  | 
62
بعد از این

        خورشید می ماند غریب .....

شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها

+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 5:14  توسط علی  | 
61
باز باران! باز باران بی صدا
می چکد در حجم سرد کوچه ها

کوچه های بی تفاوت از عبور
کوچه های خالی از سنگ صبور

کوچه های سرد و ساکت خالی اند
مسکن نامردم پوشالی اند

کوچه ها احساس را گم کرده اند
چینه هایش یاس را گم کرده اند

کوچۀ بی یاس یعنی انجماد
بر خزان کیشان، هماره انقیاد

کوچه ها فریاد را نشنیده اند
قصۀ بیداد را نشنیده اند

ساکنان با دیو و دد خو کرده اند
فتنه های خفته را رو کرده اند

کوچه ها! ققنوس آتش زادتان
شد خلاص از شعلۀ بیدادتان

این شما و شهر و این شهر شما
شهر خالی از خدا بهر شما

ای شمایان، ای شمایان دروغ!
این شما و ناخدایان دروغ !

شهر خالی از صدا، مال شما
خوان الوان ریا، مال شما

ای اهالی فریبستان هیچ
گمرهان سیب سیبستان هیچ

رفت خورشید و نشد پروایتان
با چه روشن می شود فردایتان

تا شما مشتاق این تیره شبید
ناشناس حرمت  ام ابید

لیلة القدر از کف ایام رفت
مطلع الفجر از کف ایام رفت

مو کنان مویه کنان گل می برند
یاس را از پیش بلبل می برند

منخسف شد چون عذار ماه ماه
بعد از این خورشید می موید به چاه

بعد از این خورشید می ماند غریب
می تراود از لبش امن یجیب

لانه خالی از کبوتر شد دریغ!
خالی از عشق پیمبر شد دریغ!

بعد تو شعری که در چشم تر است
چادر خاکی و مسمار در است

مثنوی! ای مثنوی! فریاد کن
بغض صدها ساله را آزاد کن

یاد کن از شعر زهرا ای نسیم
إن مولانا علیٌ مستقیم

باز باران! باز باران بی صدا
می چکد در حجم سرد کوچه ها ...


محمد علی جعفریان

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 3:18  توسط علی  | 
60
دلم حسابی برای حرم آقا تنگ شده. هر کی رفت پابوس، سلام منم با آقام برسونه؛

خسته از راه، کنار مادر
توی ماشین پدر خوابیدم
پلکهایم که به هم افتادند
خواب یک صحن کبوتر دیدم

صبح وقتی که دو چشمم وا شد
شادمان مثل گلی خندیدم
آخر از پنجره پشت اتاق
گنبد زرد رضا را دیدم

دل من مثل کبوتر پر زد
رفت و بر شانه گلدسته نشست
اشک در چشمه چشمم جوشید
بغضم آیینه شد اما نشکست

پدر آماده شد از من پرسید:
دوست داری که تو را هم ببرم؟
گفتم: آری! ولی آنجا چه کنم؟
مادرم گفت: زیارت پسرم!

گر چه زود آمده بودیم ولی
در حرم جای دل من کم بود
هر کسی با او، چیزی می گفت
گوییا با همه کس مَحرم بود

هر کجا رفتیم آنجا پُر بود
پُر ز نجوای دل و دست دعا
یک طرف قصه پر غصه در
یک طرف ذکر غریب الغربا

در رواق حرم پر نورش
کاش دست دل من رو می شد
می شدم من، آن آهوی غریب
باز او ضامن آهو می شد

جواد محقق

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 5:19  توسط علی  | 
59
دود بود و دود بود و دود بود                     گل ميان آتش نمرود بود
دست گلچين هيچ پروايی نداشت           داغ گل را بر دل بلبل گذاشت
شعله ميپيچيد بر گرد بهار                     خون دل می خورد تيغ ذوالفقار
يک طرف گلبرگ اما بی سپر                  يک طرف ديوار بود و ميخ در
ميخ بود و سينه ای لبريز درد                 ميخ بود و غربت يک رادمرد
ميخ ياد صحبت جبريل بود                     شاهد هر رخصت جبريل بود
قلب آهن را محبت نرم كرد                    ميخ از چشمان زينب شرم كرد
شعله ها از داغ غربت سرخ شد             ميخ كم كم از خجالت سرخ شد
ميخ بود و دست شوم سرنوشت            سينه ای می ديد لبريز بهشت
گفت با در، رحم كن سويش مرو             غنچه دارد سوی پهلويش مرو
حمله طوفان سوی دود شمع كرد            هر چه قوت داشت دشمن جمع كرد
روز رنگ تيره شب را گرفت                     مجتبي چشمان زينب را گرفت
پای ليلی چشم مجنون می گريست      ميخ بر سر مي زد و خون مي گريست
ابر با رنگ كبودی گريه كرد                     جای مردم يک يهودي گريه كرد
جوی خون نه، تا به مسجد رود بود          دود بود و دود بود و دود بود
+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 4:34  توسط علی  | 
58

 مهتاب به روی دشت و صحرا مانده است
خشکی و عطش بر لب دریا مانده است

خورشید که نیست پس خدایا این نور...!
خورشید به روی نیزه ها جا مانده است

یا ابالشهداء الحسین

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 4:32  توسط علی  | 
57
حُب الحسین رشته تحصیلی شـــماست
                    دانشسرای عشق و جنون شهر کربلاست
در مبـحـث حسـین شـنـاسـی مـوفـــقـید
                   موضـوع بـحث سینه زدن پای روضه هاست
تــا روز حـشر مــدرک تــان را نـمی دهـند
                  بــرگ قبــولی هــمه در پــــوشه خـداست
پــاییـن کــارنــامه ی  هــرکـس نوشته اند
                  ایــن مُـهر سرخ، مُهر شـهنشاه کـربلاست
مـحــشر کـنـار  درب جـنــان داد میــزنیــد:
                  مــردم نـدیـده ایـد کــه آقـای مـا کجـاست؟!
تنها به عشق اوست که اینجا رسیده ایم
                  جنــت بــدون حضـرت اربـاب بی صفـاست
نـــاگـاه جبــر ئیــل امــیــن نــالــه میــزنــد:
                 آقای تان حسین همان مرد سرجداست؟!
محشــر دوبــاره از غــم او ســینه مـیزنـید
                 آنجــا خــدا به خیر کند محـشری به پاست
+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 21:42  توسط علی  | 
56

چون غنچه لبان کوچکش را وا کرد          خندید و پر از غصه دل بابا کرد
ای کاش که می نشست بر دیده من       آن تیر که بر گلوی اصغر جا کرد

یا باب الحوائج

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 2:43  توسط علی  | 
55
فرمانـــده عشاق دل آگاه حسین است
بیراهه مرو ساده ترین راه حسین است
از مردم گمــــــــراه جهان راه مجوئیـــــد
نـزدیکتــــــــرین راه به الله حسین است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 20:42  توسط علی  | 
54

اگر حجاب ظهورت وجود پست من است          دعا نما که بمیرم چرا نمی آیی؟

یا اباصالح المهدی ادرکنی

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 0:46  توسط علی  | 
53

یا مظلوم

+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 4:5  توسط علی  | 
52

این دست ز تـــــــن بریده بــــــــادا              وز حلقه بــــــرون دو دیده بــــــــادا
کـــــــفاره مسح آب ایـــــــن است             خوش باش که عاشقی همینست

امیر دل

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 4:9  توسط علی  | 
51

بر روح تمام شیعیان تیغ زدند
بر مردترین مرد زمان تیغ زدند
خورشید به سینه، ماه بر سر میزد
انگار به فرق آسمان تیغ زدند

یا امیرالمومنین ادرکنی

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آبان1386ساعت 17:17  توسط علی  | 
50

باشد قرار و وعده ما جنة الحسين               دنیا برای سينه زدن جايمان کم است

حرم اباعبدالله الحسین (ع)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 1:51  توسط علی  | 
49

    لیلی و مجنون تماماً قصه است

                                                 عشق تنها کار عباس علیست

عباس بن علی (ع)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آبان1386ساعت 2:0  توسط علی  | 
48
يا رب به علی سينجلی را برسان
درمانــــده منم شاه ولی را برسان
وقتی كه اجل دامن عمـــــــرم گيرد
قبل از ملك الموت علی را برسان
+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 14:59  توسط علی  | 
47

کوفه امشب التهاب محشر است
کوفه امشب کربلایی دیگر است
جبرئیل آوای غم سر داده است
در فلک شوری دگر افتاده است
تیر غصه بر دل زارم نشست
تیغ دشمن فرق مولایم شکست
قلب مجنون سوی صحرا میرود
حیدر امشب سوی زهرا میرود

شهادت امام علی(ع)

+ نوشته شده در  جمعه 13 مهر1386ساعت 6:52  توسط علی  | 
46
گر پـــــــرده ز رخ باز نمایـــــد مهدی
از خلق جهان دل بــــــــرباید مهدی
ای شیعه چنان منتــــظر مولا باش
گویی که همین جمعه میاید مهدی
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 18:31  توسط علی  |